چیزی نمیگفتم. تند و تند پلک میزدم و میخواستم همینجور بگوید. آنقدر بگوید که با کله بکویم به شیشهی جلوی ماشین و ماشین رو بزنم به ته آن کامیون حمل گوشت یا فرمان را یکباره بپیچم به ویترین یک مغازه و شیشهاش را فروبریزم روی سر مانکنهای گچی.
دلم میخواست آنقدر حرف بزند تا تکانی به خود بدهم یا چنان بخواباند بیخ گوشم که برق از چشمهایم بپرد، از خواب بپرم، از این کابوس کنده شوم، به خود بیایم و برگردم به همان وضعیت قبلی که هروقت دلم خواست گریه کنم، بخندم، قدم بزنم، بنویسم و بگذرام آن کس که دوستم دارد با تنم عشق بورزد.
آیا همه چیزهای انسانی از یادم رفتهبود؟
مثل آدمی که تمها امید زنده ماندن از جلوی چشمهایش دور میشود اما او به خودش زحمت نمیدهد که اقلاً دستش را دراز کند.
نوشتهی عباس معروفی