خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

تماماً مخصوص

چیزی نمی‌گفتم. تند و تند پلک می‌زدم و می‌خواستم همین‌جور بگوید. آن‌قدر بگوید که با کله بکویم به شیشه‌ی جلوی ماشین و ماشین رو بزنم به ته آن کامیون حمل گوشت یا فرمان را یک‌‌باره بپیچم به ویترین یک مغازه و شیشه‌اش را فروبریزم روی سر مانکن‌های گچی.
دلم می‌خواست آن‌قدر حرف بزند تا تکانی به خود بدهم یا چنان بخواباند بیخ گوشم که برق از چشم‌هایم بپرد، از خواب بپرم، از این کابوس کنده شوم، به خود بیایم و برگردم به همان وضعیت قبلی که هروقت دلم خواست گریه کنم، بخندم، قدم بزنم، بنویسم و بگذرام آن کس که دوستم دارد با تنم عشق بورزد.
آیا همه چیزهای انسانی از یادم رفته‌بود؟
مثل آدمی که تمها امید زنده ماندن از جلوی چشم‌هایش دور می‌شود اما او به خودش زحمت نمی‌دهد که اقلاً دستش را دراز کند.

نوشته‌ی عباس معروفی

خداحافظ لنین

دستانم به نوشتن نمی‌روند ان‌گار.
دقیق یادم نیست از چه روزی، ولی هوس نوشتن را به کلی فراموش کردم. هرچه بود هوس لمس کردن بود و دیگر هیچ.
می‌دانی گاهی باید نشست و حرف زد و حرف زد و حرف زد.
گاهی حرف زدن از ندیدن نیست، از بی‌توجهی یا خودخواهی هم. شاید تلاشی برای کنار کشیدن. انتخاب بهتری میان کلمات نداشتم. همین هم خوب است گمانم.
.
.
.
پرده را کنار زد و به قول یوسا:
همان خرده‌باران ِ وامانده‌ی همیشگی
.
.
حالم را نمی‌فهمم دیگر. از پس باران و باد و خاک و گرما، هرچه برمی‌آید تکرار من است و هیچ.
وادادن که شاخ و دم ندارد دارد؟؟ تکرار هم. هیچ چیز شاخ و دم ندارد. از میان برمی‌خیزد و ضربه‌اش به درون است نه ابتدا نه انتها. گه بگیرد همه‌اش را.
تو بگو. تو که به آرامی صفحه را می‌بندی و به خواب‌های خوش‌ات فکر می‌کنی. بی‌آن‌که حتی کلمه‌ای را به خاطر آوری.
بگو چطور می‌توان نقطه را نهاد بر انتهای جملاتم که این‌چنین آواره نباشند. که این نقطه‌های لعنتی را از ابتدا به انتهای جمله نکشانم و بگویم آخ لعنتی بگو کجا تمامت کنم؟؟ می‌خواهم تمام‌اش کنم. نقطه‌هایم جا ندارند. کلماتم هم.
برای زنده ماندن کلمه باید. نقطه باید. فهمیده‌ام که برای زندگی کردن نه کلمه دارم نه نقطه..
.
.
.
.
دیگری او را به خواب می‌دیده‌است.
بورخس.
نمی‌توان همه آدم‌ها را خواب دید؟‌همه بود جز خود؟ نقش‌ها را دید و پذیرفت.
بعضی‌ها این‌طورند دیگر.
نقش خودشان در زندگی خودشان نه تنها کم‌رنگ است که اصلاً هویدا نیست
.
.
.

پ.ن: خداحافظ لنین گوش می‌کنم
و فک می‌کنم به جذابیت صداها پشت تلفن
و این‌که من چقدر این تفاوت را دوست دارد؛ عجیب دوست دارد.

دوست داشتن -3

پیش‌نوشت: و من می‌دانم که دوستت دارم و میل به فرار در من می‌میرد.

می‌ترسم
از تموم دنیایی که داره شکل می‌گیره دور و برم، از خودم که دنیاش داره رنگ آرامش می‌گیره.
من از روزای با تو و بدون تو می‌ترسم. از تموم خیابون‌های این شهر اگر نباشی، از تموم خواب‌های این شهر وقتی کنارم نباشی یا جای دیگری از شهر شب‌خوش نگفته خوابیده باشی.
من از خودم بدون تو، از این شهر لعنتی که تنگ می‌آد همش، از خودم با تو و این شهر که دوست‌داشتنی به نظر می‌آد می‌ترسم.
می‌دونم لازم به گفتن نیست. من آدم آزاررسوندن‌ام.
کاش برای یک‌بار یک‌ماه می‌شد که خودم نباشم.
پ.ن: زیادی درگیرت شدم. زیادی دلیلم شدی.

Come On

بیا برای ویران‌گری
کافی‌ست خط قرمز را با بستن چشم و پریدن پشت سر بگذاری
خودم تبر می‌شوم و در دستانت جا می‌گیرم.
ضربه‌هایی به غایت سخت و دشوار
پیکرم لابد طاقت نخواهد آورد
خط قرمز را پشت سر بگذار و با من سکوت را بیاموز.
در اوج سکوت ویرانم کن
لابد تمام احساسم طاقت نخواهد آورد
بیا و ویران کن و برو
ولی نه از آن‌سوی مرز
دلم نمی‌خواهد خارج از تمامی این خطوط
فارغ از تمام این فصول
تنم برای چهارچوب‌ها فصل‌ها تنگ شود.
دلم می‌خواهد از همین نقطه که هستم پاک شوم.
مست شوم ویران شوم. ولی بیا و کنارم بایست. بزن و ویران کن.
می‌روم اگر حرفی بزنم. شکایتی بکنم.
سکوت می‌شوم. اعتراف می‌کنم.
بیا. ببین که قول می‌دهم دم نزدن را.
خارج از تمام بایدها و نبایدها بیا و ویرانم کن

پ.ن: مُردن کافی نیست، باید به موقع مرد. ژان پل سارتر؟؟؟
ویران شدن کافی نیست. زمانش هم. ولی مکانش چرا.

هیچ‌جا

این‌جا هرچقدر هم بلند بخندی، درگیر شلوغی‌های زندگی باشی و تند تند حرف بزنی و دست‌هایت آرام نداشته‌باشد، جیزی در هوا جاری‌ست که به محض آرام گرفتنت با اولین نفس می‌ریزد در ریه‌ها می‌ریزد در سرت در جانت. بی‌صدا مثل سرطان پخش می‌شود و می‌پیچد در تنت.
شل می‌شوی و مچاله می‌شوی در خودت و دستانت برای فرار از سقوط احتمالی سفت می‌چسبند به لبه‌های میز.
می‌چرخی در سکوت و روبه پنجره اتاقت می‌نشینی که رو به خیابونی غمیگن‌ و خونه‌های خاموش است. چیزی سنگین و چسب‌ناک در لحظاتت همیشه تو را به خاطراتت گذشته‌هات می‌چسباند.
با خاطرات تا دل‌ات بخواهد غم‌گینی‌ست که می‌آید و می‌ماند و ماندگار می‌شود و اندوه‌ست که تمام توجه‌ات رو پاک می‌کند تمام دل‌شوره و انگیزه و حوصله‌ات را. این‌جا چیز ناجوری درهوا جریان دارد

آدم

تک‌تک دفعاتی که مجبور شدم تو قالب‌ها تو چهارچوب‌های جامعه مردم و روابط قرار بگیرم…. یادم موند. جاش موند رو تنم.
تک‌تک دفعاتی که به خاطر یه رابطه کوتاه اومدم، سکوت کردم آرووم موندم برخلاف ذاتم، یادم موند. زخم شد و چرک کرد.

این‌همه زحمت کشیدم یه زنجیر هایی رو پاره کردم حالا گیر یه سری دیگه‌‌شونم…. آدمای بدبخت
آدمای درمونده. آدمای همیشه چهارچوب‌دار. همینیم دیگه
سرمون رو بزنن ته‌مون رو بزنن آدمیم…

من نمی‌دونم آدما وقتی ناراحتن به کجا پناه می‌برن
آدمایی که از دید بقیه باس حال‌شون خوب باشه منظورمه. یکی مثل خودم. وقتی دنیاش پره از حضور یه آدم.
وقتایی که دونه دونه نقاط ضعف‌شون معلوم می‌شه روشون دست گذاشته می‌شه
وقتایی که می‌خوان قایم بشن و نمی‌تونن
وقتایی که ترسیدن
وقتایی که شک کردن
وقتایی که باس فرار کنن
آدما باس بتونن از غار امن‌شون گاهی به یه جای دیگه فرار کنن
من نمی‌دونم آدما چیکار می‌کنن که همیشه بلدن
که همیشه می‌تونن
که همیشه دووم می‌آرن
باس گاهی نتونست
گاهی باس بشه زانو زد
زانو زد و گفت آقاجان بلد نیستم
نمی‌تونم
بذارید تنها بمونم یه مدت کوتاه
بذارید گم بشم
بعد دوباره پیدا شد
دوباره برگشت جایی که گم شده‌بود و
از نو شروع کرد.
گاهی باس بشه همین‌جوری هی اینتر زد و رفت خط بعدی. الکی. فقط واسه این‌که نمی‌تونه تا آخر خط بنویسه.
طاقت خط‌های پر شده نوشته‌شده رو نداشته لابد.

باس بشه گاهی از دست خدا به شیطان پناه برد. از دست آدم به تنهایی، از موسیقی به سکوت
باس بشه از خودش آدم به یه جایی پناه ببره

پ.ن: سیمام قاطی کرده قشنگ

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.